چرا ما ايرانيها تصور ميكنيم كه هر چي دانشمند و شاعر و متفكر قرنهاي گذشته، الا و لابد متعلق به ما هستند و تا يكي از ملتهاي منطقه در مورد اونا همايشي را برگزار ميكنن، عنان اختيار از كف ميديم كه اي واي! دارند دانشمندان ما رو ميگيرن؟ مگه تمام ايرانيهاي قديمي الان همه جمع شدهاند تو اين يه تيكه خاك ايران؟ رودكي تو پنجكنت (بخشي در تاجيكستان كنوني) به دنيا آمد و همان جا هم مرد و دفن شد، مولوي در بلخ (افغانستان كنوني) متولد شد و الان هم در قونيه تركيه دفن است)، بيروني در خوارزم (بخشي از ازبكستان كنوني) به دنيا آمد و در غزنين (در افغانستان كنوني) دفن شده است، ابوعلي سينا در بخارا (در ازبكستان كنوني) و در همدان (در ايران كنوني) دفن شده است! خب هر انساني به طور طبيعي يه تولد داره، يه زندگي و يه مرگ! خب هر كدام از اينها هم بالاخره هر سه اين رويداد مهم زندگيشون تو سه جاي مختلف بوده، چرا ما ميخواهيم اينارو مال خود كنيم؟ چرا نگيم كه اينا ميراث بشري هستند، چرا به قول بچه لوطيها، ننشينيم سر يه سفره و با هم بخوريم و تك خوري نكنيم؟؟ يه مقدار ما ايرانيها بايد دانشمان را حتي نسبت به تاريخ خودمان اصلاح كنيم. تاريخي كه به شدت با محوريت ايرانيت نوشته شده و سهم ملتهاي كنوني منطقه در آنها ناديده گرفته شده است.
۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه
۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه
پیشرفت!
به نظرم و اون طوری که تجربه به من نشون داده، یه تفاوت اصلی بین پیشرفت در دو حوزه ی انسانی و علوم تجربی وجود داره.
در علوم تجربی می شه روی یافته های قبلی به دستاوردهای جدیدی رسید و به جلو رفت. بهترین نمونه، روند پیشرفت علوم هوا و فضاست که به طور مثال در طول یک صد سال گذشته از کجا به کجا رسیده است.
اما در علوم انسانی شاید نشه به این راحتی گفت که پیشرفت حاصل شده. علتش هم اینه که تئوری های اخلاقی یا اجتماعی هنوز هیچکدوم در صحنه اجتماعی جواب مثبت ندادن. شاید بشه نمونه انسان هایی را به عنوان پیروان آن الگو مثال بزنیم، اما هنوز هیچ الگویی نتونسته بگه من جامعه ی آرمانی درست کرده ام، چون اگه درست کرده بود، دیگه انسان نیازی به پیشرفت نداشت، داشت؟
روی این اصل یکی از نتایج چنین مقایسه ای بین پیشرفت علوم انسانی و علوم تجربی اینه که
- در علوم تجربی دیگه کسی مثلا از هواپیمای یکصد سال پیش به عنوان الگویی برای الان استفاده نمی کنه،
- اما در علوم انسانی، هنوز انسان هایی را به عنوان الگو مثال می زنند که مثلا در ده ها و صدها و حتی هزاران سال پیش زندگی می کردن.
- هنوز انسان هایی را می توان پیدا کرد که مثل اجداد وحشی قبلی مان، به دنبال خون ریزی هستن.
- با وجودی که تو هر دو حوزه ی علوم انسانی و تجربی، هدف خیلی روشن و مشخصه: رسیدن به یک نمونه ی برتر. اما عجیب اینه با وجودی که در این مسیر مشترک، علوم تجربی به طور کاملا روشنی دارن پیشرفت می کنن، اما در حوزه ی انسانی...؟؟!
۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه
ركورد گينس و اخلاق
چند روز پيش قرار بود در پارك ملت، بزرگترين ساندويچ دنيا از گوشت شترمرغ براي ثبت در كتاب ركوردهاي گينس تهيه بشه. اما سازمان دهندگان اين برنامه وقتي كار تهيه ساندويچ را تمام ميكنند و آماده تنظيم آن ميشوند، به يكباره با هجوم ملتي غيرگرسنه! به لحاظ http://www.blogger.com/img/blank.gifشكم! اما گرسنه به لحاظ فرهنگي! روبرو ميشوند كه در عرض چند دقيقه تمام به قول خبرگزاري رويترز «شواهد» اين ركوردزني را از صحنه روزگار محو ميكنند!!
به راستي آيا اين ملت گرسته بودند؟ آن هم در پارك ملت؟ يا اينكه به لحاظ فرهنگي گرسنه شدهايم؟ به راستي چه بر سر اين ملت آمده كه هر از گاهي در گوشه و كنار صحنههاي اجتماعي شاهد اين رفتارها هستيم؟ دچار تناقض شدهايم؟ يعني كار و رفتار غلطي ميكنيم و در برابر پرسش از علت اين رفتارمان، خودآگاهي خودمان را مغلوب شرايط اجتماعي ميكنيم كه نسبت به آن هم آگاهي داريم.
۱۳۹۰ آبان ۳۰, دوشنبه
نمیدونم کدوم فیلسوف بود که می گفت زندگی مثل جریان رودخانهای است که هیچوقت برنمی گردد و مدام به جلو میرود.
و حالا میبینی که رودخانهی زندگی با رفتنش برای بعضیها خاطرات خوش از گذشتههایی به جا گذاشته که آرزو میکردی کاش تکرار شدنی بودند.
احساس زیبای نخستین آشنایی با همدم و در آغوش کشیدن نوزادی که قد کشیده و بزرگ شده و البته تو را از لذتی به لذتی دیگر مشغولت کرده.
زندگی را باید دریافت و لحظه لحظهی آن را باید با تمام حواس درک کرد و خدا را سپاس گفت از این همه زیبایی که اطراف ماست و لذتهایی که ساده هستند مثل رنگ آبی آسمان.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
این ژاپنی ها!
تو این ماجرای زلزله و سونامی ژاپن خیلی داستان ها از نظم و مقاومت و تلاش برای احیای دوباره ی زندگی منتشر شده که اگر با بدبینی بخواهیم بگیم بخشی از آنها ممکنه بزرگنمایی باشه، اما به هر حال انتشار این نوع مطالب بیانگر اینه که ملت ژاپن، بسیار با اراده و تلاش گر هستن و هر کس خودش را عنصری در راه بزرگی و عظمت نام ژاپن و ملتش می بینه و حالا این ماجرا تایید دیگری است بر این حقیقت:
پنجاه نفرعلیرغم خطر مرگ برای کنترل در راکتورفوکوشیما باقي مانده اند.مردم ژاپن به آنها سامورایی مي گويند.
این گروه کوچک مهندسین و تکنسین ها به صورت قهرمانان ملی ژاپن در آمده اند.به آنها “کامی کازی” (خلبانان از خود گذشته ای که در جنگ جهانی دوم هواپیمای خود را به ناوهای آمریکایی می زدند) و سامورایی گفته می شود. آنها در معرض تشعشعات بسیار قوی رادیو اکتیو هستند و بدون شک بسیاری از آنها در نتیجه پیامد آن جان خواهند سپرد. جایشان را هر پانزده دقیقه عوض می کنند تا از تشعشع نسوزند. پنجاه نفر داوطلبانه برای کنترل راکتور در مرکز مانده اند. بیست نفر دیگر هم با وجود خطر مرگ به آنها پیوسته اند تا راکتور را از کار بیندازند.
امروز در ژاپن همه می دانند که اگر از بروز فاجعه ای عظیم جلوگیری شده، بخاطر فداکاری مردانی بوده که هویتشان اعلام نشده است.
در میان آنها مردی 59 ساله است که تنها هجده ماه به بازنشستگی اش باقی مانده است. دختر او پیامی تکان دهنده در سایتی که به قربانیان زمین لرزه اختصاص یافته، به این شرح منتشر کرده است:
"حالا ديگه وقتي پرسيدن دليل پيشرفت يك كشور چيه؟ نگيد هوش و ذكاوت، فرهنگ قديمي و... بگيد تعهد و از خودگذشتگي، بگيد فرهنگ بالا، فرهنگي كه توش سامورايي ها افسانه نيست بلكه واقعيته ....
من خودم بعيد بدونم كه بتونم مثل اونها بزرگ باشم، ولي اميدوارم بتونم براي اونها احترام لازم رو قائل بشم"
۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه
فوتبالکی!
نمیدونم این جمله را کی گفته، امّا فکر کنم تا حد زیادی درست گفته که: «فوتبال هر کشور نمایشی است از سازماندهی اجتماعی و روابط اجتماعی آن کشور»، شاید به همین خاطره که صعود تیمها به جام جهانی به نوعی بازتابی از همین وضعیت سیاسی و اجتماعی کشورها باشد.
حالا اگه در مورد کشورهای دیگه نشه در این مورد داوری کرد، امّا چیزی که طی سالهای اخیر در ایران در جامعهي فوتبالی ما رایجه، خیلی شبیه شرایط اجتماعی و سیاسی کشور است.
همه با هم خوبن و گل میگن و بلبل میشنفن! امّا خدا نکنه که جلو افتادن کسی باعث عقب افتادن اون یکی بشه!
لیگ برتر فوتبال ایران رسیده به هفتههای آخر و خب بعضیها که در طول هفتههای گذشته به هر دلیل نتونستن امتیازات کافی حالا یا برای قهرمانی، یا کسب سهمیهی آسیا و یا سقوط نکردن، به دست نیاوردن، افتادن به فکر استفاده از روشهای مختلف جوانمردانه و ناجوانمردانه! و البته که طبق قانون طبیعت، اخلاق کیلویی چنده؟
در تبریز و در جریان مسابقهي فوتبال بین ملوان انزلی و شهرداری تبریز، مسئولین تبریزی به میرزا کوچک خان و مرحوم قایقران توهین میکنند؟؟؟؟
در بازی استقلال و تراکتور سازی جار و جنجال پیش مییاد، در بازی پاس و راهآهن در همدان کتک کاری میشه!!!
واقعاً چه خبره؟ عصبانیت و بداخلاقی تا این حد که به اسطورههای تاریخ گذشته و معاصر توهین کنیم؟ اگه مثل ژاپن سونامی و زلزله گریبانمان را گرفته بود، چه میکردیم؟ البته یادم آمد، تجربهي زلزله بم را هم داریم، بنابراین نیازی به تجربهی جدید زلزله نیست!!
نتیجهگیری:
اخلاق اتفاقاً در زمانی باید بکار بیاد که دچار دشواری و سختی هستیم! رفتار ما خیلی فوتبالکی شده ها! اینطور نیست؟؟
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
ایران و آسیای مرکزی
اینکه گفتم مردم سه کشور تاجیکستان، ترکمنستان و به ویژه ازبکستان با فرهنگ و تمدن ایرانی آشنا بوده و تاثیرات عمیقی پذیرفته اند، حرفی به گزافه نیست.
حتی چیزی که می شود گفت اینکه، ایران به نوعی نقش فیلتر فرهنگی را برای ازبکان ایفاد کرده و هر چیزی از جنبه های فرهنگی ازبکان رنگ و بوی ایرانی دارد.
معماری، نام های ایرانی فراوانی که در بین زنان و مردان ازبک رایج است، آداب و رسوم یکسان، نگاه مثبت به ایران و نداشتن نگاه منفی به اسلام شیعی (برخلاف اعراب جنوب)، ارادت داشتن به امام رضا (ع) و ... همگی نشانه هایی استوار از آمیختگی فرهنگ و اندیشه ی ازبکان با ایرانیان است.
اتفاقاً به عنوان تایید بر این مدعا می توان اشاره کرد که دو ملت با وجود تعاملات حداقل 500 - 600 سال پیش تا همین 200 سال پیش، آن هم در قالب کشاکش ها و جنگ های خونین، به خصوص هجوم وحشیانه ی تیمور به ایران، عجیب است که ازبکان بیش از هر ملتی از ایرانیان تاثیر پذیرفته اند.
اما داستان مردم قزاقستان و قرقیزستان به گونه ای دیگر است.
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
روسیه و آسیای مرکزی
روسها بیش از 150 سال است که خود را بر کشورهای آسیای مرکزی تحمیل کردهاند و در این فاصله طی دو دورهي سیاسی تزاریسم و کمونیسم، تاثیرات بلندمدت و عمیقی را بر وجوه مختلف زندگی مردم این منطقه چه در حوزههای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی گذاشتهاند.
برخی از این تاثیرات مثبت هستند، مثل فراهم ساختن یک تمدن شهری، گسترش علم و فرهنگ و ادبیات، امّا در برخی جنبههای دیگر تاثیرات منفی شدیدی داشتهاند.
البته این هر دو جنبهي مثبت و منفی هم در بین کشورهای آسیای مرکزی یکسان نبوده است.
به طور نمونه قرقیزستان و قزاقستان بیشترین تاثیرات را از این تعامل گرفتهاند به دو دلیل:
یکی آنکه قرقیزها و قزاقها تا همان آغاز سلطه تزاریسم، زندگی عشایری و چادرنشینی داشتند و روسها به شیوههای مختلف آنها را مجبور به یکجا نشینی کردند. همین ویژگی چادرنشینی باعث شده بود تا این دو قوم (که در واقع یک قوم هستند) از ادبیات مکتوب و غنی برخوردار نباشند، فرهنگ شهرنشینی نداشته باشند و از این رو مردم این دو کشور بیشترین قرابت و نزدیکی را با فرهنگ روسها دارند.
امّا در کشوری مانند ازبکستان و تاجیکستان و تا حد زیادی ترکمنستان، قضیه به گونهای دیگر است.
مردم این سه کشور به دلیل نزدیکی با تمدن ایرانی، از ساختارهای فکری، فرهنگی و تمدنی عمیقتری برخوردار بودند. به همین خاطر شباهتهای زیادی بین جنبههای مختلف زندگی این مردم با تمدن و روحیات مردم ایرانی به چشم میخورد.
۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه
اول ژانویه در ازبکستان همچون بسیاری از کشورهای اسلامی! به عنوان سال نو شناخته و مراسم کریسمس هم جشن گرفته می شه و درست مثل نوروز خودمون، در فاصله چند روز مانده به تحویل سال، بازارها شلوغ می شن و مردم با شور و هیجان خاصی به دنبال خرید مقدمات و سور و سات نوروزی هستند.
در تاشکند در چند نقطه ی اصلی شهر درخت های تزئین شده ی کاج (مثل عکسی که در کنار این نوشته گذاشته ام، این کاج حدود 20 متری در پارک استقلال تاشکند نصب شده) و علاوه بر آن برخی تصاویر بزرگ تبلیغی مرتبط با فصل زمستان و سال نو مسیحی هم نصب می شه.
یه پارکی دارند به اسم پارک «مستقلیک» (یا همان استقلال) که در آخرین شب دسامبر که منتهی به شب ژانویه و آغاز سال نو مسیحی است، خلق گرد می آیند.
دیشب که یه سر رفته بودیم آنجا، جالب بود برامون که تقریبا 99 درصد ازبک بودند! یعنی روس ها تقریبا آنجا نبودند، مگه برای کاسبی. یعنی یا دکه ای برای فروش مواد غذایی و برخی اسباب بازی ها داشتند یا با پوشیدن لباس های پاپانوئل و یه فرشته خانم و گرفتن پول از مردم به آنها اجازه می دادند تا باهاشون عکس بگیرن که البته تعداد اینها هم در بین ازبک های کاسب بسیار کم بود.
نکته ی جالب اینکه راس ساعت 23 که می شه، پلیس با زور مردم را از محل گردهمایی بیرون می کنه و اجازه نمی ده که گردهمایی تا ساعت 24 و لحظه ی شروع سال نو باشه که به طور معمول در این مواقع ادامه پیدا می کنه، برقرار باشه.
به هر حال سال نو مسیحی به مسیحیان عزیز مبارک باشه.
۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه
فلسفه زندگی
آب رودخانه هم به پای گل می ره و هم به پای بوته ی خار. هر دو هم از اون آب استفاده می کنن، اما گل زیباتر و بیشتر مورد توجهه نه خار.
عمر انسان هم همینطوره، بعضی ها از فرصت عمری که خدا بهشون می ده، خودشونو یا فرزنداشونو مثل گل پرورش می دن و بعضی ها هم خارگونه رشد پیدا می کنن که کارشون جز فرو رفتن به روح و قلب دیگران نیست.
داستان حسین و یزید هم همینطوره. هر دو از خدا عمر گرفتند، یکی مثل حسین گلی شد در زندگی که تا ابد که ابده، هر انسانی که داستانش را بشنوه، از او به نیکی یاد می کنه، اما در مقابل، یزید و شمر خارهایی هستند برای انسانیت و هر انسانی که داستان کربلا را می شنوه، جز لعن و نفرین نصیب آنها نمی کنه.
این یعنی فلسفه زندگی! یعنی طوری زندگی کنیم که یا خودمون یا فرزندانمون را گل تربیت کنیم، نه برای تحسین و تمجید دیگران که تمجید و تحسین خودش حاصل می شه.
به قول سعدی:
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز – مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
۱۳۸۹ آبان ۱۱, سهشنبه
دود هوا
چند روز پیش این خبر نظرم را به خودش جلب کرد: عبدالرزاق برزگر معاون پزشكی و آزمايشگاهی سازمان پزشكی قانونی ایران می گوید: "در نيمه اول سال جاری ۱۲ هزار و ۸۱۲ تن در تصادفات رانندگی در ایران كشته شدهاند كه اين شمار نسبت به مدت مشابه سال قبل ۴.۳ درصد افزايش يافتهاست." به گزارش «ايلنا»، آقای برزگر افزوده است: "بيشترين افزايش در شماركشتههای ناشی از حوادث رانندگي در شش ماه اول امسال در ماه فروردين ماه با ۱۰.۲ درصد و شهريورماه با ۸.۹ درصد گزارش شدهاست. به گفته آقای برزگر: "بيشترين تلفات ناشی از حوادث رانندگی در ایران، در استانهای لرستان با ۴۱.۱ درصد و مركزی با ۳۹.۴ درصد رخ دادهاست و ..."
راستش شنیدن این خبر خیلی ناراحت کننده است! چند سالی می شه که نهادهای مختلف در ایران تلاش می کنند تا بلکه حوادث رانندگی کاهش پیدا کنه، اما با خبری که منتشر شده، به نظر می رسه نتیجه ی تمام این تلاش ها دود هوا شد!
به نظر می رسه، هر قدر امکانات جاده ها یا کیفیت خودروها بهتر می شه، اتفاقن شرایط را برای تشویق رانندگان ایرانی به سرعت و حرکات جنون آمیز تقویت می کنه.
چند سال پیش یه وبلاگی داشتم پیرامون همین معضل رانندگی در ایران. تلاش داشتم تا به خیال خام خودم در آنجا مطالبی را در مورد رانندگی صحیح از منابع معتبر درج کنم. از یک سو هم به خاطر رفت و آمدهایی که به برخی کشورهای خارجی داشتم، مقایسه هایی بین رانندگی در ایران و سایر کشورها می کردم. بعد از حدود دو سال رسیدم به یک نقطه ی تعیین کننده، همانطوری که نیوتون رسید و از افتادن سیب از درخت قانون جاذبه ی زمین را پس از سال ها کشف کرد:
کشف من این بود که وضعیت رانندگی در ایران به عنوان یک پدیده ی اجتماعی، بازتابی از وضعیت تفکر در جامعه ی ایرانی است. وضعیت رانندگی در ایران هیچ ارتباطی با فقر و ثروت نداره همان طور که تجربه نشان داده که در کشورهایی به مراتب فقیرتر و سطح درآمدی پایین تر از ایرانی ها، اصول رانندگی بسیار بهتر رعایت می شه.
۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه
مرده و کفن و فلسطین!
تازگی ها موضوع اظهارات احمدی نژاد در سازمان ملل در مورد فلسطین و اعتراض محمود عباس و ایجاد یه جور کر کری بین این دو توجه من را را به خودش جلب کرده است. بخصوص که برخی از وبلاگ ها هم قند تو دلشان آب شده که بله محمود عباس (حالا شاید به عنوان متولی یا صاحب فلسطین!؟)، دیدید چطور جواب احمدی نژاد را داد؟
شاید در نگاه نخست برقراری چنین رابطه ای منطقی به نظر برسه که خب وقتی صاحب خانه خودش چیز دیگه ای می خواد، چرا باید دیگران دخالت کنند؟
اما خیلی خلاصه و جمع بندی شده نظرم را در این مورد بگم:
یه ضرب المثل ما ایرانی ها داریم که می گه: اگه مرده را به حال خودش بگذاری، کفنش را کثیف می کنه! حالا موضوع این فلسطینی ها هم داستان همین مرده است.
آنها 60 -70 ساله به خاطر ندانم کاری، بی درایتی، بزدلی و عدم اتحاد این مشکلات بزرگ را برای خودشان، خاورمیانه و جهان اسلام باعث شده اند و در تمام این سال ها هم نتوانسته اند حقشان را پس بگیرند، حالا هم این اظهارات محمود عباس مطرح شده که مثلا خواسته با ضایع کردن رئیس جمهور ایران (البته با استفاده از گل آلود بودن آب! وگرنه جرات این جور حرفا را نداره!) مثلا شرایط را به نفع خودش تنظیم کنه.
به هر حال می دونم که شرایط سیاسی داخلی ایران دستاویز این اظهارات جسورانه را به محمود عباس داده، اما حقیقت همان ضرب المثلی است که عرض کردم.
عزت عالی مستدام.
۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سهشنبه
راستش گاهي به اين ميانديشم كه چرا ما آدما وقتي بزرگ ميشيم، احساس ميكنيم تنها به كمالات ما افزوده ميشه! اما چرا به اين فكر نميكنيم كه به نقايصمان هم به همان اندازه افزوده شده و يا شايد بشه گفت كه نقايصمان هم به همان اندازه بزرگتر شدهاند!! حالا اين به كنار، اما نكتهي جالب اينه كه بزرگترها اصرار دارند نشان بدهند كامل هستند و بروز هر گونه نقص (كه شايد حالا نقصي هم نباشه و بيشتر توهمي از نقص باشه)، برايشان بسيار پرهزينه و باعث سرشكستگي باشه.
حالا بياييم اينطوري فكر كنيم كه چه اصراري داريم خودمان را كامل نشان دهيم، چرا كه در اين صورت كوچكترين نقص ما هم بزرگ جلوه داده ميشه، اما اگه اينطوري رفتار نكنيم، اونوقت با نقايصمان هم خيلي طبيعي برخورد ميشه و خودمان هم كمتر آسيب ميبينيم.
چه كسي ميتونه ادعا كنه كامله؟؟؟
۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه
دهمین انتخابات ریاست جمهوری در ایران (فارغ از نتیجه و تحولات پس از آن)را باید بدون تردید برگی مهم در تاریخ معاصر ایران قلمداد کنیم؛ عجیب اینکه، نسل همسن و سال من، سی سال است که فراوان شاهد اینگونه ورق خوردنهای تاریخ معاصر بودهایم! دفتر مشقمان باور کنید تمام شد، از بس که این تاریخ معاصر هی ورق خورد و خورد ...
اما از ویژگیهای ورق خوردن این دفعه، یه نکتهی قابل تامله که به نظرم مثل یک مولود نه چندان دلچسب، از دل تحولات اخیر ظاهر شد و آن ظهور دو گروه یا دو دیدگاه بود که اگرچه در جریان پیش و پس از انتخابات این هر دو، تمامی یا بخش عمدهای از سی سال گذشته را به چالش کشیدند، اما نکتهی جالبتر اینکه این دو سازگاری بسیار اندکی (اون هم بخاطر وجود برخی شخصیتها و ارزشهای مشترک مذهبی) با هم دارند.
یک طرف دیدگاهی رادیکال و در ظاهر (و البته واقعا مخلصانه و باطنی) با تکیه بر اصول مذهبی، تمام سی سال گذشته انقلاب را دورانی همراه با مماشات، سازشکاری، دزدی و غارت بیتالمال توصیف میکنه و همانطور که در جایی گفته بودم، تاریخ انقلاب را از دوران آغاز ریاست جمهوری آقای احمدینژاد حساب میکنن.
در دیگر سو بیشتر نسل جدید یا سوم قرار دارند که آنها هم معتقدند مسیر سی سال گذشته روند درستی نداشته، چرا که نتیجهاش شده، دیدگاه بالا و رئیس جمهوری که بصورتی غیرقانونی به دیگران تهمت میزنه و تاریخ سی سال گذشته را زیر سوال میبره، بنابراین این گروه هم مخالف روند سی سال گذشته هستند.
اما این وسط به عنوان برونشد این چالشها، یه اتفاق نامیمون افتاد و اون اینکه بقول جامعهشناسان، انقلاب ایران هم بالاخره شروع کرد به خوردن فرزندان خودش!
در این گفتگوهای گاه عصیانگرانه و عصبانی طرفین در انتخابات اخیر چه بخواهیم چه نخواهیم فرزندان این انقلاب حال شخصیتهایی مانند: امام خمینی، هاشمی رفسنجانی، مهدی کروبی، میرحسین موسوی و ... و ساختارهایی مانند: بسیج و سپاه و ... بارها به زیر سوال رفتند.
اما آیا این قدرشناسی است که یکباره همه چیز را زیر سوال ببریم؟ آیا دوباره قصد داریم سیاه و سفید بنگریم و گذشتهی خود را زیر پا بگذاریم؟
آیا اگه این انقلاب نبود، اصولا چنین شرایط مهیا میشد که ایران را به عنوان پرچمدار مردمسالاری در منطقه توصیف کنند؟
من ناراحتم از اینکه میبینم دیگه بسیج اون معنا و مفهومش را از دست داده و تبدیل شده به اهرمی در دست یک جناح برای سرکوب مخالفینش، و چه اشتباه بزرگی بود این کار.
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
نور حقیقت
هر قدر خواستم از موضع گیری خودداری کنم و وارد بحث انتخابات نشم، دیدم نمی شه، یعنی واقعا نمی شه، مناظره امشب بین آقایان میرحسین موسوی و احمدی نژاد را که تماشا کردم دیدم لحظه لحظه ی آن، ذره ذره خرد شدن شخصیتی بود که باید نماینده و نماد ملتی بزرگ باشد. ایشان بجای دفاع از سیاست های خود پیوسته نسبت به هاشمی رفسنجانی و خاتمی و تمام سی سال گذشته انقلاب فرافکنی و عقده گشایی داشت. خیلی عجیبه که ایشان تمام دوران امام را زیر سوال می بره.
آقای احمدی نژاد در کمال اعتماد به نفسی! تغییر سیاست های آمریکا و اروپا و تمایل آنها به برقراری رابطه با ایران را نتیجه ی تنها چهار سال بی سیاستی های خود می داند! پرسش اینجاست که شجاعت و رشادت ملت بزرگ ایران در سی سال گذشته که تحت دولت های قبلی زندگی کردند، از ایران دفاع کردند، سینه های خود را سپری ساختند تا ارزش هایشان را حفظ کنند، در این دستاوردهای کنونی چه وزنی دارند؟ راستی هشت سال رشادت جوانان این مرز و بوم که خون و جان خود را فدا کردند، در این معادله کجاست؟ راستی ایشان و رهبر فکری ایشان یعنی مصباح یزدی در دوران امام و جنگ کجا بودند؟
چرا باید رئیس جمهور که مجری قانون است، بیاید و برای هفت نفر از شهروندان این کشور تهمت بزند؟ پرونده سازی کند؟ امیدوارم که این هفت نفر با شکایت حقوقی و برای روشن شدن حقیقت (چه بسا خود آنها محکوم شوند)، خواستار رسیدگی حقوقی به این اتهاماتات شوند.
و سخن آخر...
این مناظرات و تضارب آراء نعمتی است برای اینکه مردم نور حقیقت را دریابند، امیدوارم همه ی مردم فارق از هرگونه پیش داوری و تنها با هدف اعتلای این ملت و کشور بر پایه توصیه پروردگار در قران که فرمود: سخنان را گوش سپارید و سپس نیکوترین آنها را اختیار کنید، به سخنان گوش دهند و بهترین ها را برگزینند.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه
بسیجی
دیروز (شنبه) سالروز بزرگداشت کشته شدگان جنگ جهانی دوم بود، در کشورهای مستقل همسود (مشترک المنافع یا همان جمهوری های پیشین شوروی)، این مراسم با شکوه فراوان برپا می شه و علاوه بر اینکه با حضور بر سر بناهای یادبود سربازان و جنگاورانی که در طول جنگ دهشتناک جهانی دوم جانشان را در راه دفاع از کشورشان فدا کردند و نثار دسته گل، بازماندگان آن زمان که الان پیرمردان و پیرزنانی 80-90 ساله هستند، با نصب مدال های افتخارشان در شهر مشاهده می شوند و به شدت هم مورد احترام مردم قرار می گیرند. یه پیرزنی هست به نام «لنا» که می گه در جنگ جهانی دوم تیربارچی بوده.
با دیدن مراسم این روز به یاد بسیجی هایی افتادم که در سنین نوجوانی و یا جوانی و با خلوصی فراوان رفتند و از خاک و میهنشان دفاع کردند، اما متاسفانه سیاست بازی های برخی چهره ی این مردمی ترین نیروی شبه نظامی جهان را چنان آلوده کرد که بسیجی های قدیمی به ندرت مایلند بگویند که آنها بسیجی هستند.
و حالا فرمانده ی سپاه عنان از کف داده و از خودش فتوا در می کنه که آن بخش از بسیج که با فعالیت نظامی درگیر نیست، می تواند در انتخابات مشارکت فعال داشته باشد. گویا این عزیز دل برادر! فراموش کرده اند کسی که دستور تشکیل این نیرو را صادر کرد، خودشان موکداً از مداخله همه ی قوای مسلح در امور سیاسی پرهیز دادند.
بسیجی و یا هر نظامی دیگری به عنوان شهروند عادی می توانند در هر فعالیت سیاسی مشارکت کنند، اما اینکه قرار باشد به نام بسیج وارد فعالیت سیاسی شود، این یعنی بازیچه کردن بسیج و آلودن نام او به سیاست که متاسفانه برای عده ای به دلیل هدف والا و مقدسشان مباح! است. نگرانم که خدای نکرده وضعیت ما مثل ترکیه و پاکستان و عراق نشه که نظامیان وارد معرکه ی سیاست شدند. خدا بخیر کنه.
۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سهشنبه
تیمور لنگ
اين روزها در ازبکستان مراسم یادبود 673مین سالروز تولد «امیرتیمورگورکانی» موسوم
به «تیمور لنگ» است و روزی نیست که رسانههای همگانی این کشور از این بنیانگذار سلسلهی گورکانیان با لقب «صاحب قران» یاد نکنند. حاکم خونریزی که میگویند خشونت و درندگی در جنگهایش شهرهی خاص و عام بود، چنانکه وقتی اصفهان را فتح کرد و پس از کشتار حدود 70 هزار از ساکنین آن، در برابر التماس یکی از بزرگان شهر برای امان دادن به کودکان، با خونسردی تمام، اسبش را به سمت یتیمان راند و سپاه وی نیز به پیروی از وی چنان کردند و ....
«تیمور» به زبان ترکی آسیایمرکزی «تیمیر» نیز میگویند، به معنای <آهن> است و به همین خاطر در این منطقه به راهآهن می گویند: «تیمیر یولی» .
اما یکی از داستانهای مشهور در تاریخ، رویارویی وی با لسانالغیب حافظ است. آمده است زمانی که تیمور لنگ، شیراز را فتح کرد، از ساکنین شیراز خواست برای جلوگیری از قتلعام، مبلغی پول و جواهر بدهند که آنها نیز پذیرفتند و پرداخت آن بر اساس تقسیمبندی محلات آن موقع در شیراز تقسیم شد و هر محله نیز سرانهی ساکنین خود را تعیین کرد و از جمله مبلغی برای حافظ مشخص گردید!
دکتر حسین زرینکوب در کتاب «از کوچه رندان» این داستان را اینطور نقل کرده است: جهانجوی تاتار «... وقتی به شیراز رسید، حافظ پیر را در مقابل خود خاضع و ترسان یافت. شاعر فرتوت که با وجود فقر خویش ظاهراً در آغاز سلطنت زین العابدین، چنان مفتون آن «ترک شیرازی» بود که میخواست «سمرقند و بخارا را» نیز به «خال هندوی» وی سودا کند، اکنون در شیراز خود را با مالک واقعی سمرقند و بخارا مواجه مییافت که برای تنبیه ترک شیرازی آمده بود ... در این میان شاعر پیر (حافظ) که ... ظاهراً از حیث معیشت در مضیقه بود...از عهده پرداخت این مال بر نمیآمد، به ترک سمرقندی پناه برد. میگویند تیمور وقتی اظهار افلاس وی را شنید، با اشاره به یک شعر معروف او گفت: کسی که میتواند سمرقند و بخارا را به خال هندویی ببخشد، مفلس نباشد. خواجه جواب رندانهاش را حاضر داشت. قبای ژنده و تن نیم عریانش را نشان داد و گفت از این بخشندگیهاست که به این روز افتادهام. ...»
۱۳۸۸ فروردین ۵, چهارشنبه
ازبکستان - سمنو
شاید پس از تاجیکستان، بیشترین نمادها و نموداهی نوروزی را بتوان در ازبکستان پیدا کرد. اگرچه بصورت چارچوب بندی شده ای نوروز را جشن نمی گیرند، بطوری که روز اول نوروز درست مثل کریسمس در میدان اصلی شهر مردم جمع می شوند و به جشن و پایکوبی می پردازند، تنها تفاوتش این گردهمایی اینه که در کریسمس نیمه شبه و در نوروز پیش از ظهر.
به همین خاطر چند روز پیش یه دیپلمات غربی اینجا می گفت: اینها نوروز را چشن می گیرند، اما نمی دانند که چه کار باید بکنند؟ که خیلی برام جالب بود و من هم از فرصت استفاده کردم و در مورد ریشه ی نوروز، آغاز بهار، هفت سین، سمنو، آداب و رسوم نوروز و ... توضیح دادم که خیلی اظهار علاقه مندی می کرد.
اما در مورد سمنو:
ازبک ها برخی آداب و رسوم نوروزی را به نظرم خیلی ناب برگزار می کنند که شیرین ترینش! تهیه ی همین «سمنو»ست که ازبک ها بهش می گن: «سَمَلَک» SamalaK.
تهیه کردنش هم کلی تفصیلات داره! نه مثل ما ایرانی ها که چند روز مانده به روز اول سال و تنها برای آن روز، بلکه از دو تا سه هفته پیش از نوروز تا دو سه هفته پس از آغاز بهار، سمنو می پزند و در بازار می شه این سمنوها را تهیه کرد که خیلی هم خوشمزه هستند؛ و جالب آنکه پخت «سمنو» هم با دعوت از بستگان و همسایگان و بصورت دسته جمعی تهیه می شه، درست مثل تهیه آش و حلیم نذری در ایران خودمان.
۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
ریاست جمهوری مادامالعمر!
آرام آرام فضای انتخاباتی در ایران داره گرم میشه. اعلام غیررسمی نامزدهای ریاست جمهوری مهمترین بحث این روزهاست.
سید محمد خاتمی و کروبی از نخستین کسانی هستند که نامزدیشان را خودشون اعلام کردن، میرحسین موسوی هم در نوبته، احمدینژاد هم بعیده نامزد نشه و در کنار اینا قالیباف و لاریجانی و شاید محسن رضایی هم بیان.
موضوع اینه که مردم ایران هنوز در چارچوب چهرهها میاندیشند، به همین خاطر:
میر حسین موسوی مثل یک آرمان میمونه؛ سید محمد خاتمی هم همینطوره، او هم حس مثبت و قشنگی در مورد یک "یوتوپیا" حداقل در بین روشنفکران و دانشگاهیان ایجاد میکنه؛ محمود احمدی نژاد اما بیشتر به نظر میرسه تلاش کرده تا چهرهای مقتدر و مذهبی از خودش نشون بده، اگرچه عزل و نصبهای متعدد و نیز تغییر سیاستهایش با آنچه که گفته بود، بیشتر نشانگر روشن نبودن اولویتها و اهداف او در صحنهی اجتماعی و اقتصادی است؛ کروبی هم بیشتر به نظر میرسه بدنبال اثبات خودشه و با نوعی مبهمگویی و شلوغکاری! میخواد بگه اگه رئیس جمهور بشه، کاری میکنه کارستان و البته در کنار اونا قالیباف، لاریجانی، ولایتی و ... مطرح هستند.
اما نکته جالب اینکه در این میان هنوز هیچ حزب و یا گروهی نیست که ابتدا اولویتهایش را به مردم معرفی کنه و بعد بگه خب حالا بر این اساس، فلان عضو حزب ما مجری این سیاستها خواهد بود، حالا ممکنه این مجری چهرهی چندان شناخته شدهای هم نباشه! اگرچه بطور کلی، دو گروه اصولگرا و اصلاحگرا مطرح هستن، اما این تقسیم بندی بیشتر بیانگر دو کلیت هستند، مثل سیاه و سفید، یا این یا اون!
با وجودی که دوم خرداد 1377 را باید یک مرحله جدید در رشد فکری مردم ایران بدونیم، آن هم بعنوان مرحلهای بسوی گوش کردن به دیدگاهها، اما نه الزاما رها شدن از چهرهها؛ اما هنوز هم حقیقتا روشن نیست که الان اگه کسی با رؤسای جمهور قبلی داشته باشه، باید یقهی کدام حزب را بگیره؟؟ یا به اون رای نده؟
این شیوهی نامزد کردن و نامزد شدن در ایران بیشتر نشانگر عدم شجاعت گروهها و احزاب در معرفی دیدگاههایشان است.
شما ببینید در پایان دوران هشت سالهی ریاست جمهوری خاتمی (و حتی همان چهار سال اول) در میان همان گروههای اصلاحگرا اختلاف نظر افتاد؛ همین شرایط را هم الان در طیف اصولگرا شاهدیم، دیدگاهها و سخنان گروهها و طیفهای این گروه الان حداقل بیانگر اختلاف نظر در عملکرد احمدینژاده و در این میان حتی گروههای عضو هر طیف از انتصاب خود به رئیس جمهور طفره میروند.
یه بار اینجا گفتم که انقلاب اسلامی حداقل باعث شد تا نظام ما جمهوری باشه، و گرنه با توجه به شرایط منطقه و رویکرد حاکم بر حکومتها و البته روحیهی ما ایرانیها؟؟ بعید میدونم هیچ طیفی تمایل نداشته باشه که ریاست جمهوری مادامالعمر را برای خودش نخواد!
۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه
و این افغانی های ستمدیده!
بی وطنی دردی است که تا نچشی، درک نمی کنی، اگرچه من هم به معنای دقیق آن نچشیده ام، اما می توانم درک کنم که جایگاه وطن حتی سلامتی فرق داره و بی وطنی حتی دردش از جان دادن بالاست، حتی بالاتر از زمانی که خود یا عزیزت را در بستر بیماری از دست بدهی، خیلی بالاتر از اینهاس.
بی وطنی یعنی بریده شدن از هویت، یعنی احساس تنهایی، حتی اگر همراه و در کنار صدها هموطن خود باشی در یک محله در کشوری دیگر.
خاک وطن، چیز دیگری است؛ اما به آن شرط که آنجا احساس امنیت داشته باشی، حتی اگر مریض شوی یا به دردی علاج ناشدنی خود و یا عزیزت از دنیا بروی.
وطن آن زمان وطن است که امنیت داشته باشی.
و اینجا (اوز-بکیستان1) افغانی هایی دور از وطن می زیند، آمار دقیقشان را ندارم، اما تعداد زیادی از فرزندانشان در مدرسه ی ایرانی و کنار دانش آموزان ایرانی درس می خونن، اما اونا فقط تا پایان سال تحصیلی 88-87 باید اینجا باشن، به این خاطر که در وطنشان نیستند.
دولت اوز-بکیستان ادامه ی تحصیل افاغنه را در مدرسه ایرانی ممنوع کرده! و به شیوه های گوناگون و ایجاد فشار بر آموزگاران و سفارت ایران، جلوی این اقدام را از سال بعد قراره بگیره و تا الان هم هیچ قرینه ای نیست که در این رویه تغییری بدن.
اما ما ایرانی های انسان دوست به گواه تاریخ طولانی چند هزار ساله، هیچگاه علیه قوم و مذهبی جنگی نکرده ایم، آنها را به آزار و اذیت نکشانده و همواره پناهگاهی برای آنها بوده ایم، مثل قزاق ها، ترکمن ها، از-بک – ها، افاغنه، عراقی ها و ... حتی این انسان دوستی مان محدود به خاک خودمان هم نمی شود.
به هر حال مدتی است که دانش آموزان افغان در اینجا دچار تشویش خاطر و افسردگی هستند، چرا که برای سال بعد هیچ چشم اندازی و انگیزه ای برای تحصیل ندارن، چنان با شور و اشتیاق در کنار ایرانی ها اینجا درس می خونن و با آنها رفاقتی به هم زده اند که تا حالا اینقدر به افغان ها نزدیک نبودم، چقدر بچه هایشان مودب و با شرم و حیا هستن، حتی والدین ایرانی هم از همین الان احساس دلتنگی می کنن برای سال بعد.
به مناسبت دهه فجر یه سرود خیلی قشنگ به نام «خاک پاک وطنم» تدارک دیده بودند، با لهجه ی شیرین افغانی و لباس های زیباتر محلی افغانی. وقتی اجرایشان را دیدم، ناخودآگاه اشک در چشمانم جمع شد، از ستمی که بیش از 40 سال است بر این ملت ستمدیده روا می رود... و هنوز طالبان از یک سو، پاکستان از سویی دیگر و آمریکا و غرب با دست دست کردن از سوی دیگر هیزم بر این آتش دردشان می گذارند...
--------------------------------------
1) نام این کشور را اینطوری نوشتم که گرفتار سانسورچی های اینجا نشم!
اشتراک در:
پستها (Atom)
